X
تبلیغات
نميدونم

نميدونم

دل نوشته های دربه درتنها

من به خود خدا هم سپردم ...

///ﻣﻦ ﺑﻪ ﺑﺎﺭﻭﻧﺎ ﺳﭙﺮﺩﻡ، ﺑﻪ ﺧﯿﺎﺑﻮﻧﺎ ﺳﭙﺮﺩﻡ ///ﮐﻪ ﻣﻮﺍﻇﺐ ﺗﻮﺋﻪ ﺩﯾﻮﻭﻧﻪ ﺑﺎﺷﻦ ///ﺑﻪ ﺧﻮﺩ ﺧﺪﺍ ﺳﭙﺮﺩﻡ ، ﺑﻪ ﻫﻤﻪ ﺩﻧﯿﺎ ﺳﭙﺮﺩﻡ ///ﮐﻪ ﻫﻮﺍﯼ ﻋﺸﻖ ﻣﻦ ﺭﻭ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻦ ///ﮐﻪ ﻣﻮﺍﻇﺐ ﺗﻮﺋﻪ ﺩﯾﻮﻭﻧﻪ ﺑﺎﺷﻦ
+ نوشته شده در  92/12/14ساعت 8:28 PM  توسط نميدونم  | 

نفرین ...

ﺧﯿﺎﻟﺖ ﺭﺍﺣــﺘـــــ . . . ﺩﻝ ﺷﮑﺴـ ــــﺘﻪ ﻫﺎ ﻧﻔﺮﯾﻦ ﻫﻢ ﺑﮑـ ــﻨﻨﺪ ، ﮔﯿﺮﺍ ﻧﯿﺴـ ــﺖ …! ﻧـــﻔﺮﯾﻦ ، ﺗﻪ ِ ﺩﻝ ﻣﯽ ﺧـ ــﻮﺍﻫﺪ ﺩﻝِ ﺷﮑﺴـ ــﺘﻪ ﻫـ ـــﻢ ﮐﻪ ﺩﯾﮕﺮ ﺳــــﺮ ﻭ ﺗﻪ ﻧﺪﺍﺭﺩ
برچسب‌ها: نفرین, دل شکسته
+ نوشته شده در  92/11/02ساعت 10:6 AM  توسط نميدونم  | 

دل تنگ

ﮐﻔﺶ ﻫﻢ ﺍﮔﺮ ﺗﻨـــﮓ ﺑﺎﺷﺪ، ﺯﺧﻢ ﻣﯿﮑﻨﺪ ﻭﺍﯼ ﺑﻪ ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﺩﻝ، ﺗﻨﮓ ﺑﺎﺷﺪ
+ نوشته شده در  92/10/30ساعت 3:31 PM  توسط نميدونم  | 

رنگین پوست ؟؟؟!!!؟؟؟

ﺍﯾﻦ ﺷﻌﺮ ﺩﺭ ﺳﺎﺯﻣﺎﻥ ﻣﻠﻞ ، ﺩﻧﯿﺎ ﺭﺍ ﻟﺮﺯﺍﻧﺪ / ﺍﯾﻦ ﺷﻌﺮ ﮐﺎﻧﺪﯾﺪﺍﯼ ﺷﻌﺮ ﺑﺮﮔﺰﯾﺪﻩ ﺳﺎﻝ ۲۰۰۵ ﺷﺪﻩ . ﺗﻮﺳﻂ ﯾﮏ ﮐﻮﺩﮎ ﺁﻓﺮﯾﻘﺎﯾﯽ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﮐﻪ ﺩﺭ ﻫﻤﺎﻥ ﺳﺎﻝ ﺩﺭ ﺳﺎﺯﻣﺎﻥ ﻣﻠﻞ ﺧﻮﺍﻧﺪﻩ ﺷﺪ ﻭ ﺍﺳﺘﺪﻻﻝ ﺷﮕﻔﺖ ﺍﻧﮕﯿﺰﯼ ﺩﺍﺭﻩ// ﻭﻗﺘﯽ ﺑﻪ ﺩﻧﯿﺎ ﻣﯿﺎﻡ، ﺳﯿﺎﻫﻢ// ﻭﻗﺘﯽ ﺑﺰﺭﮒ ﻣﯿﺸﻢ، ﺳﯿﺎﻫﻢ// ﻭﻗﺘﯽ ﻣﯿﺮﻡ ﺯﯾﺮ ﺁﻓﺘﺎﺏ، ﺳﯿﺎﻫﻢ// ﻭﻗﺘﯽ ﻣﯽ ﺗﺮﺳﻢ، ﺳﯿﺎﻫﻢ// ﻭﻗﺘﯽ ﻣﺮﯾﺾ ﻣﯿﺸﻢ، ﺳﯿﺎﻫﻢ// ﻭﻗﺘﯽ ﻣﯽ ﻣﯿﺮﻡ، ﻫﻨﻮﺯﻡ ﺳﯿﺎﻫﻢ…//// ﻭ ﺗﻮ، ﺁﺩﻡ ﺳﻔﯿﺪ ..// ﻭﻗﺘﯽ ﺑﻪ ﺩﻧﯿﺎ ﻣﯿﺎﯼ، ﺻﻮﺭﺗﯽ ﺍﯼ// ﻭﻗﺘﯽ ﺑﺰﺭﮒ ﻣﯿﺸﯽ، ﺳﻔﯿﺪﯼ// ﻭﻗﺘﯽ ﻣﯿﺮﯼ ﺯﯾﺮ ﺁﻓﺘﺎﺏ، ﻗﺮﻣﺰﯼ// ﻭﻗﺘﯽ ﺳﺮﺩﺕ ﻣﯿﺸﻪ، ﺁﺑﯽ ﺍﯼ// ﻭﻗﺘﯽ ﻣﯽ ﺗﺮﺳﯽ، ﺯﺭﺩﯼ// ﻭﻗﺘﯽ ﻣﺮﯾﺾ ﻣﯿﺸﯽ، ﺳﺒﺰﯼ// ﻭ ﻭﻗﺘﯽ ﻣﯽ ﻣﯿﺮﯼ، ﺧﺎﮐﺴﺘﺮﯼ ﺍﯼ…// ﻭ ﺗﻮ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻣﯿﮕﯽ ﺭﻧﮕﯿﻦ ﭘﻮﺳﺖ؟
برچسب‌ها: رنگین پوست, سیاهپوست
+ نوشته شده در  92/10/28ساعت 12:10 PM  توسط نميدونم  | 

تا حالا پیش خودت اینطوری اعتراف کردی؟؟؟؟ متن بخون با دقت بخووون

//ﺍﻭﻧﮑﻪ ﯾﻪ ﻭﻗﺘﯽ ﺗﻨﻬﺎ ﮐﺴﻢ ﺑﻮﺩ // ﺗﻨﻬﺎ ﭘﻨﺎﻩ ﺩﻝ ﺑﯽ ﮐﺴﻢ ﺑﻮﺩ // **ﺗﻨﻬﺎش ﮔﺬﺍﺷﺖم ﻭ ﺭﻓﺖ ﺍﺯ ﮐﻨﺎﺭم** // ﺍﺯ ﺩﺭﺩ ﺩﻭﺭﯾﺶ ﻣﻦ ﺑﯿﻘﺮﺍﺭﻡ // **ﺧﯿﺎﻝ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ ﭘﯿﺸش ﻣﯿﻤﻮﻧم** // **ﺗﺮﺍﻧﻪ ﻋﺸﻖ ﻭﺍﺳش ﻣﯿﺨﻮﻧم** // **ﺧﯿﺎﻝ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻡ ﯾﻪ ﻫﻤﺰﺑﻮﻧم** // **ﻧﻤﯿﺪﻭﻧﺴﺘﻢ ﻧﺎﻣﻬﺮﺑﻮﻧم** // ﺑﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺭﻓﺘﻪ ﺍﻣﺎ ﻫﻨﻮﺯﻡ // ﺍﺯ ﺩﺍﻍ ﻋﺸﻘﺶ ﺩﺍﺭﻡ ﻣﯿﺴﻮﺯﻡ // ﻓﮑﺮ ﻭ ﺧﯿﺎﻟﺶ ﻫﻤﺶ ﺑﺎﻫﺎﻣﻪ // ﻫﺮﺟﺎ ﮐﻪ ﻣﯿﺮﻡ ﺟﻠﻮ ﭼﺸﺎﻣﻪ ﺟﻠﻮ ﭼﺸﺎﻣﻪ // ﺩﻟﻢ ﻣﯿﺨﻮﺍﺩ ﺗﺎ ﺩﻭﻭﻡ ﺑﯿﺎﺭﻡ // ﺭﻭ ﺩﺭﺩ ﺩﻭﺭﯾﺶ ﻣﺮﺣﻢ ﺑﺰﺍﺭﻡ // ﺍﻣﺎ ﻧﻤﯿﺸﻪ ﺭﺍﻫﯽ ﻧﺪﺍﺭﻡ // ﻧﻤﯿﺘﻮﻧﻢ ﻣﻦ ﻃﺎﻗﺖ ﺑﯿﺎﺭﻡ // ﻧﻤﯿﺘﻮﻧﻢ ﻣﻦ ﻃﺎﻗﺖ ﺑﯿﺎﺭﻡ // ﺍﻭﻧﮑﻪ ﯾﻪ ﻭﻗﺘﯽ ﺗﻨﻬﺎ ﮐﺴﻢ ﺑﻮﺩ // ﺗﻨﻬﺎ ﭘﻨﺎﻩ ﺩﻝ ﺑﯽ ﮐﺴﻢ ﺑﻮﺩ // **ﺗﻨﻬﺎش ﮔﺬﺍﺷﺖم** ﻭ ﺭﻓﺖ ﺍﺯ ﮐﻨﺎﺭﻡ // ﺍﺯ ﺩﺭﺩ ﺩﻭﺭﯾﺶ ﻣﻦ ﺑﯿﻘﺮﺍﺭﻡ //
+ نوشته شده در  92/10/16ساعت 11:19 AM  توسط نميدونم  | 

زياد حرف ميزنم

ﻣﺪﺗﯿﺴﺖ ... ﺯﯾــــــــــــﺎﺩ ﺣﺮﻑ ﻣﯿﺰﻧﻢ ... ﺍﻣﺎ ... ﺣﺮﻓــــــــــــــﻢ ﺭﺍ ﻧﻤﯽ ﺯﻧﻢ
+ نوشته شده در  92/03/31ساعت 9:52 AM  توسط نميدونم  | 

ميخواهم برگردم....

ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺑﺮﮔﺮﺩﻡ ﺑﻪ ﺭﻭﺯﻫﺎﯼ ﮐﻮﺩﮐﯽ : ﺁﻥ ﺯﻣﺎﻥ ﻫﺎ ﮐﻪ : ﭘﺪﺭ ﺗﻨﻬﺎ ﻗﻬﺮﻣﺎﻥ ﺑﻮﺩ … ﻋﺸــﻖ ، ﺗﻨﻬﺎ ﺩﺭ ﺁﻏﻮﺵ ﻣﺎﺩﺭ ﺧﻼﺻﻪ ﻣﯿﺸﺪ … ﺑﺎﻻﺗﺮﯾﻦ ﻧــﻘﻄﻪ ﻯ ﺯﻣﯿﻦ ، ﺷـﺎﻧﻪ ﻫﺎﯼ ﭘـﺪﺭ ﺑــﻮﺩ … ﺑﺪﺗـﺮﯾﻦ ﺩﺷﻤﻨﺎﻧﻢ ، ﺧﻮﺍﻫﺮ ﻭ ﺑﺮﺍﺩﺭ ﻫﺎﯼ ﺧﻮﺩﻡ ﺑﻮﺩﻧﺪ … ﺗﻨــﻬﺎ ﺩﺭﺩﻡ ، ﺯﺍﻧﻮ ﻫﺎﯼ ﺯﺧﻤـﯽ ﺍﻡ ﺑﻮﺩﻧﺪ … ﺗﻨـﻬﺎ ﭼﯿﺰﯼ ﮐﻪ ﻣﯿﺸﮑﺴﺖ ، ﺍﺳﺒﺎﺏ ﺑـﺎﺯﯾﻬﺎﯾﻢ ﺑـﻮﺩ … ﻭ ﻣﻌﻨﺎﯼ ﺧﺪﺍﺣﺎﻓـﻆ ، ﺗﺎ ﻓﺮﺩﺍ ﺑﻮﺩ
+ نوشته شده در  92/03/28ساعت 12:38 PM  توسط نميدونم  | 

سوژه لبخند تلخ مردمم

ﺳﻮﺧﺘﻦ ﻗﺼﻪ ﺷﻤﻊ ﺍﺳﺖ ﻭﻟﯽ ﻗﺴﻤﺖ ﻣﺎﺳﺖ !/// ﺷﺎﯾﺪ ﺍﯾﻦ ﻗﺼﻪ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﻣﺎ ﮐﺎﺭ ﺧﺪﺍﺳﺖ/// ﺁﻧﻘﺪﺭ ﺳﻮﺧﺘﻪ ﺍﻡ ﺑﺎ ﻫﻤﻪ ﺑﯽ ﺗﻘﺼﯿﺮﯼ/// ﮐﻪ ﺟﻬﻨﻢ ﻧﮕﺬﺍﺭﺩ ﺑﻪ ﺗﻨﻢ ﺗﺎﺛﯿﺮﯼ/// ﻣﻦ ﮐﻪ ﺳﺎﯾﻪ ﺑﺮ ﺳﺮ ﻣﺮﺩﻡ ﺷﺪﻡ/// ﻋﺎﻗﺒﺖ ﺩﺭ ﺑﯿﻦ ﺁﻧﻬﺎ ﮔﻢ ﺷﺪﻡ/// ﺳﺎﺩﻩ ﺩﻝ ﺑﻮﺩﻡ ﻧﻔﻬﻤﯿﺪﻡ ﺩﺭﯾﻎ/// ﺧﻮﺭﺩﻡ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺭﻓﯿﻖ ﻭ ﻧﺎ ﺭﻓﯿﻖ/// ﺗﺎ ﮐﻪ ﻣﻮﯾﻢ ﺭﻧﮓ ﺧﺎﮐﺴﺘﺮ ﮔﺮﻓﺖ/// ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﺯ ﺳﯿﻨﻪ ﻣﻦ ﭘﺮ ﮔﺮﻓﺖ/// ﺣﺎﻝ ﺑﯿﻦ ﺧﺎﻃﺮﺍﺕ ﺧﻮﺩ ﮔﻤﻢ/// ﺳﻮﮊﻩ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺗﻠﺦ ﻣﺮﺩﻣﻢ
برچسب‌ها: سوژه لبخند تلخ مردمم
+ نوشته شده در  92/03/10ساعت 7:22 PM  توسط نميدونم  | 

دنياهمينه

ﻧﻴﺎ ﻭﻓﺎ ﻧﺪﺍﺭﻩ ... ﺍﻳﻦ ﺣﻘﻴﻘﺖ ﮐﻪ ﺍﺯ١ﺛﺎﻧﻴﻪ ﺑﻌﺪ ﺧﻮﺩﺕ ﻫﻢ ﺧﺒﺮﻧﺪﺍﺭﻱ ﺯﻣﺎﻧﻲ ﺑﺮﺍﻡ ﻣﻌﻨﻲ ﭘﻴﺪﺍﮐﺮﺩ ﮐﻪ ١ﺭﻭﺯ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﻋﻴﺪ ﺩﻭﺳﺘﻢ ﺑﺎ ﻣﻮﺗﻮﺭﺵ ﺭﻓﺖ ﺗﺎ١٠ﺩﻗﻴﻘﻪ ﺑﻌﺪ ﺑﺮﮔﺮﺩﻩ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﭘﻴﺸﻢ ﺍﻣﺎ ١ﺳﺎﻋﺖ ﺑﻌﺪ ﺧﺒﺮ ﺍﻳﺴﺖ ﻗﻠﺒﻴﺶ ﺑﻬﻢ ﺭﺳﻴﺪ .... ﺩﻧﻴﺎ ﻫﻤﻴﻨﻪ
+ نوشته شده در  92/01/06ساعت 5:48 PM  توسط نميدونم  | 

نميدونم

ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻦ ... ﺑﻪ ﺿﺮﺏ ﺍﻟﻤﺜﻞ ﻫﺎ ﻫﯿﭻ ﺍﻋﺘﻤﺎﺩﯼ ﻧﯿﺴﺖ ... ﻣﺎﻫﯽ ﺭﺍ ﻫﺮ ﻭﻗﺖ ﺍﺯ ﺁﺏ ﺑﮕﯿﺮﯼ ... ﻣﯿﻤﯿﺮﺩ !!!
برچسب‌ها: نميدونم, زندگي کن
+ نوشته شده در  91/12/27ساعت 2:5 AM  توسط نميدونم  | 

ديگه نميکشم

چقدر دلم ميخواد همين الان بذارم بخوابم بيدارنشم' به خدا ديگه نميکشم آخه اين همه مصيبت چطوري ميشه سر يه نفر آوار بشه ......... ديگه نميکشم کم آوردم فقط مردن ميتونه آزادم کنه از اين همه مصيبت ولي يه مرگ آروم و بيدرد؛مرگي که پشت سرش حرف و حديث نباشه مرگي که نجات يافتني تو کار نباشه...........نميدونم؛...؛....
برچسب‌ها: نميدونم
+ نوشته شده در  91/12/26ساعت 7:30 PM  توسط نميدونم  | 

نميدونم

همش دلم ميخواد از خاطراتم بنويسم و از گذشته.... گذشته اي که تلخ و شيرين گذشته...گاهي ميخوام فراموش کنم امافقط گاهي ......... بيشتراوقات باهرتلنگري برميگردم به گذشته؛با يه ترانه؛يه اسم؛يه عکس؛بازخواني يه ايميل و ... گذشته ها گذشته اينوخوب ميدونم اما هنوزم که هنوزه حکمت خدا رو نميدونم ........ خدايا شکرت ,شکر براي دري که از روي حکمت بستي و شکر براي دري که ازرويي رحمت بازکردي ,شکر براي درهايي که نميدونم کدومش حکت داشت و کدومش رحمت ..... خدايا شکرت
برچسب‌ها: نميدونم
+ نوشته شده در  91/12/23ساعت 9:30 PM  توسط نميدونم  | 

ع ش ق

ع ش ق

واقعا عشق چیز دیگریست

نمیدونم....بازم نمیدونم .... چرا من انقدر کم میارم درمقابل احساساتم و نوشتن نمیدونم

خدا خودش میدونه... اما نه شاید اونم دیگه از دستم خسته شده باشه... نمیدونم بازم نمیدونم...



برچسب‌ها: ع ش ق, نمیدونم, عشق چیزدیگریست
+ نوشته شده در  91/12/18ساعت 11:10 AM  توسط نميدونم  | 

نميدونم....

مرابخوان به ايستاده مردن ....!
برچسب‌ها: مرابخوان, نميدونم
+ نوشته شده در  91/12/14ساعت 12:8 PM  توسط نميدونم  | 

زنده بگور

می‌خواهم از خودم بگریزم بروم خیلی‌ دور، مثلا ، مابین مردمان عجیب و غریب، یک جایی‌ بروم که کسی‌ مرا نشناسد، کسی‌ زبان من را نداند، می‌خواهم همه چیز را در خود حبس بکنم، اما میبینم برای اینکاردرست نشده ام!...... زنده بگور........صادق هدايت
برچسب‌ها: زنده بگور, صادق هدايت
+ نوشته شده در  91/12/10ساعت 12:2 PM  توسط نميدونم  | 

عشق چيز ديگريست

يکي ديگر از زيباترين رمانهايي که توي گوشي خوندم .... 'عشق چيز ديگريست' .... واقعا چيز ديگريست,دستخوش به نويسنده اين رمان.
برچسب‌ها: رمان, عشق چيزديگريست
+ نوشته شده در  91/12/10ساعت 10:11 AM  توسط نميدونم  | 

آن نيمه ديگر

دارم ميترکم.....يه رمان خوندم به اسم 'آن نيمه ديگر' يه حقيقتهايي برام داره روشن ميشه درمورد سازمانهاي مافيايي واقعا دپرس شدم من...
برچسب‌ها: آن نيمه ديگر, رمان
+ نوشته شده در  91/12/03ساعت 9:17 AM  توسط نميدونم  | 

تنهايي

تنهایی ام را با تو قسمت می كنم سهم كمی نیست ................ گسترده تر از عالم تنهایی من عالمی نیست.
برچسب‌ها: تنهايي, باتو
+ نوشته شده در  91/11/22ساعت 8:24 AM  توسط نميدونم  | 

چندسال پيش

چند سال پیش وقتی که ترکم می کردی گفتی که از یاد ببرم هر آنچه بینمان بود من نیز اسمت را بر در و دیوار نوشته ام تا خاطرم باشد که باید... فراموشت کنم!!!
برچسب‌ها: وقتي ترکم ميکردي, چندسال پيش
+ نوشته شده در  91/11/20ساعت 2:43 PM  توسط نميدونم  | 

يه تجربه شخصي

تنهاترين و بزرگترين درسي که من از زندگي گرفتم :وقتي دعايي ميکني يا چيزي ميخواي از خدا به تک تک کلماتي که استفاده ميکني دقت کن خيلي دقت کن ..... (اين يه تجربه شخصي هست و خيلي مثالها و داستانهاي مختلفي در اين رابطه هست اما من واقعا تجربه کردم.).

برچسب‌ها: زندگي, خدا, دعا
+ نوشته شده در  91/11/19ساعت 12:15 PM  توسط نميدونم  | 

مطالب قدیمی‌تر